خرید بک لینک
بچه که بودم با پدرم زیاد شطرنج بازی میکردم همیشه که نه، ولی بیشتر وقتها برنده بودم!و در عالم بچگی کلی لذت میبردم بعد از بردنش،همهجا تعریف میکردم که من ،همیشه برنده م و چقدر با هوش و برتر و البته خوش شانسم! و نمیدانستم بازی هیچ ربطی به شانس ندارد و حتمن باید راه وروش و قوانین ش رو بلد باشیمیدونستم و مطمن بودم پدرم بهتر از من بلدهچون خودش شطرنج رو بهم یاد داده بودولی هیچوقت بهم نگفتهیچوقت نگفت به خاطرِ من میبازهمنم بچهتر ازون بودم که بخوام بفهمم چی به چیه!و سالها بعد من بزرگ شدم!همون اتفاقی که بلاخره برای همه میوفته، و آدمها ازراههای مختلف بزرگ میشوند و خیلی چیزها رو میفهمندبزرگ شدم و فهمیدم پدرم درگیرِ یه بازیِ و یه نقشِ بزرگتر بوده .. درگیر پدر بودن...یه نقش بزرگتر از قدِ فهمِ منکه نفهمیدم،برای من بازی شطرنج بزرگترین بودولی برای اون ″پدر ″ بودن بزرگتر و خیلی مهمتر بود...چیزی که من اون موقع نمیفهمیدم!و حالا سالها بعد،فهمیدم اما با اندوهِ نبودن ش ...

برچسب: نویسنده: یوسف رحمانی تاريخ: سه شنبه 9 اسفند 1401 ساعت: 18:12

دیگه بوی اسفند ماه هایِ ، خونه مون نمیاد، آن بدو بدوهای آخر اسفند ،تلاش برای نو شدن های الکی.، برای جان دادن به بی جانی لحظه های خاک گرفته ی زندگی ،گرم وسرد شدن ناگهانی هوا ،غر زدن های دریا برای خرید ، کارهایِ خانه تکانی آخر سال ، هفت سین های مامان و ساعتها تماشای رنگِ بنفشِ گُلِ سُنبل،...یادم میاد یکسال روی تخم مرغ ها میمون کشیده بودم و چقدر بچه ها خندیده بودند..هرسال مامان عدس یا گندم ، سبز میکرد بچه که بودم وقتی سبزه ها جوانه میزدند ذوق میکردم، فکر میکردم هر چقدر سبزه ها بلندتر شوند خوش شانسی و برکتش بیشتره و هر روز آب میدادم چند سال هم از بس اب دادم سبزه ها گندیدند و سَر ِتحویل سال رفتیم از بازار سبزه خریدیمهمیشه هفت سین برای مامان مهم بود،هنوز هم هست البته بدون ماهی قرمز .که از یه سالی به بعد مامان هیچوقت ماهی قرمز نخریدسالها پیش به مامان گفته بودم قشنگی ندارد یک موجود زنده را اسیر تُنگ کنیم آن هم سر سفره هفت سین به نیت ِ زندگی خودمان ، ماهی هم که سین ندارد بنشیند پای هفت سین..و از آن سال به بعد نخریده بودو حالا من چقدر دلم برای همین ها تنگ شدهدل تنگم برای همه آن لحظه ها . برای همه آدمهای زندگیمبعضی دل تنگی ها درد دارند .حتی نوشتنش..پس نمی نویسمحواسم را پرت می کنم ...تا همه چیز در سینه م حباب شود و بترکد که از دل تنگی گریه م بگیرد که سبک بشوم مثل باد، بوزم بی تعلق، بی سرانجام، دلتنگ تر از همیشه ، برای همه برای ....چند وقت پیش توی دفترم نوشته بودم" آدمی كه مدت هاست از شما چيزي نمي داند و مدت هاست از او چيزي نمي دانيد یعنی خیلی وقت است که خیلی چیزها تمام شده.نمی شود که آدمی همیشه خودش را گول بزند و بگوید تمام نشده !"مدتهاست که فهمید ه م گول زدن ِ خود ، چیزی را تغییر نمیدهد

برچسب: نویسنده: یوسف رحمانی تاريخ: سه شنبه 9 اسفند 1401 ساعت: 18:12

صفحه بندی