بچه که بودم با پدرم زیاد شطرنج بازی میکردم همیشه که نه، ولی بیشتر وقتها برنده بودم!و در عالم بچگی کلی لذت میبردم بعد از بردنش،همهجا تعریف میکردم که من ،همیشه برنده م و چقدر با هوش و برتر و البته خوش شانسم! و نمیدانستم بازی هیچ ربطی به شانس ندارد و حتمن باید راه وروش و قوانین ش رو بلد باشیمیدونستم و مطمن بودم پدرم بهتر از من بلدهچون خودش شطرنج رو بهم یاد داده بودولی هیچوقت بهم نگفتهیچوقت نگفت به خاطرِ من میبازهمنم بچهتر ازون بودم که بخوام بفهمم چی به چیه!و سالها بعد من بزرگ شدم!همون اتفاقی که بلاخره برای همه میوفته، و آدمها ازراههای مختلف بزرگ میشوند و خیلی چیزها رو میفهمندبزرگ شدم و فهمیدم پدرم درگیرِ یه بازیِ و یه نقشِ بزرگتر بوده .. درگیر پدر بودن...یه نقش بزرگتر از قدِ فهمِ منکه نفهمیدم،برای من بازی شطرنج بزرگترین بودولی برای اون ″پدر ″ بودن بزرگتر و خیلی مهمتر بود...چیزی که من اون موقع نمیفهمیدم!و حالا سالها بعد،فهمیدم اما با اندوهِ نبودن ش ...
برچسب:
نویسنده: یوسف رحمانی
تاريخ: سه
شنبه
9 اسفند
1401 ساعت: 18:12